تبليغاتX
مرگ آرزوهام

مرگ آرزوهام

سرگذشت

 

 

 

 

 ای که به ریزش اشکها رحم می کنی ؛ 

 ای مهربانترین مهربانان ... 

 کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... 

 کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... 

 کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... 

 کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... 

 کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ...   

 کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش . 

 کاش وقتی دلی گرفت به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش کنیم 

 و شقایق های عاشق را پیشکش قلب نا آرام او .  کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی

 از مهربانی بسازیم و دستانی را که بوی عشق می دهند نثارش کنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 2:38  توسط حامد  | 

 

 

با تو خواهم گفت رازی از عبور
راز هجران پرستوهای دور
راز یک باغ بدون باغبان
راز یک دشت بدون سایه بان
باغبان رفت و همه گلها فسرد
رونق ایام مارا باد برد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 2:29  توسط حامد  | 

نلم تو

 

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری

از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا

دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کسی دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای

دارد اطاعت می کند

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با...بگذریم

چیزی ندیدم این چنین

دارم عبادت می کنم

من عاشق چشم توام

تو مبتلای دیگری

دارم به تقیر خودم کم کم عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو

باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کن

  دارم محبت می کنم.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 2:23  توسط حامد  | 

        

 

 

دوست داشتن زيباست اما من كسي را دوست دارم:

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 2:20  توسط حامد  | 

 

 

قفس داران سکوتم را شکستند/

دل دائم صبورم را شکستند/

به جرم پا به پائی عشق رفتن/

پرو بال عبورم را شکستند/

مرا از خلوتم بیرون کشیدند/

چه بی پروا حضورم را شکستند/

تمنا در نگاهم موج می زد/

ولی رویای دورم را شکستند

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 1:54  توسط حامد  | 

 

 

                        تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 1:52  توسط حامد  | 

دو توده ى آتش

 

 

چرا زهم بگريزيم، راهمان كه يكى ست

سكوتمان، غممان، اشك و آه ِمان كه يكى ست

چرا زهم بگريزيم دست كم يك عمر

مسير ميكده و خانقاه مان كه يكى ست

اگر سپيدى روزى تو، من سياهى شب

هنوز گردش خورشيد و ماه مان كه يكى ست

تو از سلاله ى ليلى من از تبار جنون

اگر نه مثل هم ايم، اشتباه مان كه يكى ست

من و تو هر دو به ديوار و مرز معترض ايم

چرا دو توده ى آتش، گناه مان كه يكى ست

اگرچه رابطه هامان كمى كدر شده است

چه باك، حرف و حديث نگاه مان كه يكى ست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:46  توسط حامد  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:30  توسط حامد  | 

« اونی که مدعی بود عاشقته ... »

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:19  توسط حامد  | 

 

 

تو قابل مردن نیستی

تو قبلا ً مُردی ...

اینو که خودت بهتر می دونی ...

تو خیلی وقته که مُردی

می دونم ، آره من مُردم ، ولی می خوام جسمم رو هم نابود کنم

روحم مُرد ، جسم هم باید به فنا رود در این دنیا

خسته از هر چه هست در این دنیا

دلتنگ آن تک ستاره ی آسمان قلبم

قلبی که سیاهی درونش را پر کرده است ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:17  توسط حامد  |